هاله ي نور رو سر مترسك يكي همه را بزغاله ميبينه يكي همه را شك
گاهي ادم وحشتاك چت ميشه رو مسائل زندگيش الان تو اون گاهيم تقريبا ساعت 1 بامداده و 1 ساعته كه 8مين روز از اسفند هم گذشت و بارون امشب روي ايون باسه آزادي توي زندون داره ميباره و من عجين شده با ترانه هاي سياوش قميشي دارم باسه وبلاگي مينويسم كه توي مملكت سربازان گمنام آقا امام زمان معلوم نيست بتونم بارگذاريش كنم تو وبلاگم چرا كه تو مملكت گلو بلبل من همه چي شانسيه همه چي دست يه چلاق دسته كه نوچه خواران و جيره پمارانش معلوم نيست كي اجازه ميدن كار كنه يا نكنه يه جورايي همه چي تو مملكت گل و بلبلو سوسنو ياسمن من پا در هواست و باالطبع زندگي همه را به زير سيطره ي خود كشونده ظهر رفتيم عروسي خواهر دوستم و نميتونستم بفهمم چرا دارم ميرقصم چرا دارم شاد نشون ميدم چرا دلم را به گلي خوش كردم كه ميون گلاي ديگه جلوه ي ديگه اي باسه من داشت نميدونستم چرا اين همه چرا تو ذهنمه ووانمود ميكنم هيچ چرايي نيست جز خوش بودن در تالار عروسي كلي عاشقو معشوق از اعماق جيب خالي توي تالار بود و همه وانمود ميكردن كه تنها مشكل زندگيشون وصال به معشوقه يا عاشقشونه بهتر بود به اين قضايا فكرنكنم و مثل عموم حضار شاد نشون بدم دارم تو تاريكي اتاق سيگار ملعون شده را دود ميكنم وبا نور مونيتور اسقاط شده از چيزايي مينويسم كه از ذهنم متراوش نميشن بلكه دستم روي دگمه هاي كيبورد از ناخوداگاه بر كيبورد كوبيده ميشن تا كه ناخوداگاه دستانم در صفحه ي وبي به خداگاه تبديل بشن (بگير دست مرا آشناي درد بگير مگو چنينوچنان دير ميشود گاهي.....محبت است كه زنجير ميشود گاهي......مبر زموي سپيدم گمان به عمر دراز جوان به حادثه اي پير ميشود گاهي)من نميگم ااينو قبلا كسي ديگه گفته هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي ، ميگم گاهي گاهي شما هم اينطوري ميشيد اينگونه مواقع شما چكار ميكنيد ؟مثل من مسواك ميزنيدو ميخوابيد ؟اگه خواب ارضاتون نكنه چه ميكنيد اين خواب اين بازه ي كم زماني عجب نعمتيه هم تو اين زمان فكر نميكني هم خستگي از تنت خارج ميشه(وقتي كه دلتنگ ميشمو همراه تنهايي ميرم داغ دلم تازه ميشه... قد 1000تا پنجره تنهايي آواز ميخونم دارم باكي حرف ميزنم نميدونم نميدونم اين روزا دنيا باسه من از خونمون كوچيكتره كاش ميتونستم بخونم قد 1000تا پنجره )حيف كه صدامم خوب نيست حالا كه دلتنگي داره رفيق تنهاييم ميشه كوچه ها نارفيق شدن طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه حالا مشكل اينجاس اين غروبه كي پر ميزنه تا بفهمم اين موقع رفتن من كي ميشه؟!ديگه وقتي ساعت خواب بگذره و لجاجت هم نگذاره بخوابيم ديونه بازي وقت خودشه كه گل كنه وسوسه هاي موندنم با تو هم اندازه شدن
منم روي زمين تنها ترين خاك خدا همه تنم در حسرت يه جاي پا جزيره ام جزيره اي.......
بله به قول ابي نشد كه بشه و بارگذاري بشه نيست مملكت مملكت آقا امام زمانه و فرتو فرت جاده باسه ظهورش احداث ميكنه مترسگ اينه كه اينه ! عجب روز به ياد موندني بود امروز افسوس كه حس را بايد خيلي وقتها كشت اخه هميشه دليلي باسه اين كار هست دليلي چون تابوهايي كه تو ذهنمونه جدا اين چه درديست كه در ميان جمع بودن اما در گوشه اي تنها نشستن براي ديگران چون كوه بودن .....چه درديه؟
|
قرمز يا آبي؟
گرفتند آدمي را توي تبريز به جرم نقض قانون اساسي و بعض گفتمان هاي سياسي ولي آن مرد دور انديش، از پيش قراري را نهاده با زن خويش که از زندان اگر آمد زماني به نام من پيامي يا نشاني اگر خودکار آبي بود متنش بدان باشد درست و بي غل و غش اگر با رنگ قرمز بود خودکار بدان باشد تمام از روي اجبار تمامش از فشار بازجويي ست سراپايش دروغ و ياوه گويي ست
گذشت و روزي آمد نامه از مرد گرفت آن نامه را بانوي پر درد گشود و ديد با هالو مآبي نوشته شوهرش با خط آبي: عزيزم، عشق من ، حالت چطور است؟ بگو بي بنده احوالت چطور است؟ اگر از ما بپرسي، خوب بشنو ملالي نيست غير از دوري تو من اين جا راحتم، کيفور کيفور بساط عيش و عشرت جور وا جور در اين جا سينما و باشگاه است غذا، آجيل، ميوه رو به راه است کتک با چوب يا شلاق و باطوم تماما شايعاتي هست موهوم هر آن کس گويد اين جا چوب دار است بدان اين هم دروغي شاخدار است در اين جا استرس جايي ندارد درفش و داغ معنايي ندارد کجا تفتيش هاي اعتقادي ست؟ کجا سلول هاي انفرادي ست؟ همه اين جا رفيق و دوست هستيم چو گردو داخل يک پوست هستيم در اين جا بازجو اصلا نداريم شکنجه ، اعتراف، عمرا نداريم به جاي آن اتاق فکر داريم روش هاي بديع و بکر داريم عزيزم، حال من خوب است اين جا گذشت عمر، مطلوب است اين جا کسي را هيچ کاري با کسي نيست نشاني از غم و دلواپسي نيست همه چيزش تمامن بيست اين جا فقط خود کار قرمز نيست اين جا |
مطالب بالا سه روز بعد نگارششون بار اومدن!!!!!یا آقا امام!!!اقا و امام جفتش ۳تاست!!
۲۷بهمن ۸۸ ساعت ۲۱:۱۵
بالاخره کمی از بار مشکلات خانواده کم شد تو این مدت هر روز و شب نفسم تا مرز بند اومدن میرفتو برگشت ولی از اونجایی که جنس بد رو زمین میمونه و مرگ نداره من هیچیم نمیشد !!!! خیلی خستم امیدوار بودم تو این ایام بتونم یه نمه بخوابم و استراحت کنم اما نشد که نشد ولی فردا مصمم شدم برم سنندج و بعد کنکور آجیم به یاد دورانی که برای کنکور دادن برای کارشناسی رفتم دنبالش و رفتیم و بستنی خوردیم برم دنبالش و بستنی بخوریم خیلی وقت بود از مشکلات خانواده فاصله گرفته بود خوشبحالش اما تو این مدت که باسه ارشد حاظر میشد هرچی خوشی و ناخوشی که دیده بود از دهنش در آوردیم جدا روزای سختی را طی کردم و امیدوارم بتونم تو این ۲ روزی که میرم سنندج بتونم یه نفس تازه استشمام کنم عاری از هر دغدغه امیدوارم تمام دوستانم که باسه امتحان ارشد دارن در اضطراب به سر میبرند موفقانه این روز را به سر ببرن به امید رسیدن به نتیجه ی زحماتی که کشیدند
۲۴ بهمن۸۸ ساعت ۱:۲۵ بامداد
عشق یا شهوت ؟
تاحالا به چیزی عاشقانه نیگا کردی ؟
شاید بگی آره ! چون نمیدونی عاشقانه نیگا کردن یعنی چی !!! چون تو عشق و با شهوت اشتباه گرفتی ! اشتباه نکن ... اصلا تو فاز نصیحت و رفتن تو مسائل شرعی و اینا نیستم ! فقط میخوام یه چیزی رو تعریف کنم ... عشق واقعی ... چیزی که من به عنوان تعریف عشق واقعی برای خودم تعریف کردم ...
عشق و شهوت درست در مقابل هم قرار دارن ... تفاوت رو درک کن ... عشق شهوت نیست ... چهره ی زیبا و بدن زیبا و ... تو به اونا نیگا میکنی و احساس میکنی که داری بهشون عاشقونه نیگا میکنی ... اصلا هدف تو از نیگا کردن چیه ؟ مایلی از اون چیزی بدست بیاری ؟ میخوای ازش بهره ببری ؟ اون عشق نیست .. شهوته ... در واقع اونموقع داری فک میکنی که چجوری ازش استفاده کنی ... چجور تصاحبش کنی ... چجور از اون بدن وسیله ای بسازی واسه خوشوقتی خودت ... شهوت یعنی همین : چجوری از وسیله ای برای خوشوقتی خودت بسازی ... و دقیقا اینجاست که معلوم میشه عشق و شهوت هیچ ربطی به هم ندارن و تو نقطه ی مقابل هم هستن ... چون تو عشق خوشوقتی تو اصلا مهم نیست !
شهوت یعنی چجوری یه چیزی رو بدست بیاری و عشق یعنی چجوری یه چیزی رو ببخشی .. اگه به یه چیزی عاشقانه نیگاه کنی احساست اینه که چجوری میتونی این چهره رو خشنود کنی ... نه چجوری این چهره میتونه خشنودت کنه ... اینجا خودت اهمیت نداری
تو عشق دیگری مهمه ولی تو شهوت مهم تویی ... فک میکنی که طرف رو چجوری وسیله ی خوشحالی خودت قرار بدی ولی تو عشق خودت وسیله میشی ...
تو حتی تو شهوت هم از عشق میگی ! پس مواظب باش این 2 تا رو با هم اشتباه نگیری !
به خودت نیگا کن ! اونموقست که میفهمی تو زندگیت تاحالا به هیچ چیز حتی یک بار هم عاشقانه نیگا نکردی ...
تو اگه عاشقانه به یه چیزی نیگا کنی اون چیز واست تبدیل به یه شخص میشه !!!! اگه به یه درخت عاشقانه نیگا کنی حس میکنی که اون درخت واست تبدیل به یه شخص شده ... به گل ... به ابر ... مثل نگاههای شاعرایی مثل حافظ و مولانا و ..... ولی برعکس ... هر موقع با نگاه شهوانی به شخصی نگاه کنی اون شخص واست تبدیل به یه اشیاء میشه .... واسه همینه که چشمای شهوانی دافعه داره ... چون هیچ کس دوس نداره مثل یه شی بهش نگاه بشه ...
یه موجود زنده رو ! یه شخص رو ! تو داری بهش نیگا میکنی و فک میکنی که چجوری میتونی ازش استفاده کنی ! تو اون رو به یه شی تبدیل میکنی ... تو اونو میکشی ... تو اونو میکشی !
وقتی به یکی عاشقانه نیگا میکنی مقام میگیره ... میره بالا ... شخصیت میگیره ... تو یه شخص رو نمیتونی جاگزین کنی ولی یه شی رو ....
عشق همه چیز رو یگانه میکنه ... وقتی عاشقانه نیگا میکنی خودت رو فراموش کن ...
برای امتحان به یه گل نیگا کن ... خودت رو به تمامی از یاد ببر ... بزار گل باشه و تو کاملا غایب باشی ... گل رو احساس کن ... اونموقع عشقی عمیق از سمت گل به طرفت میاد... تو به وجد میای و گل واست یه شخص میشه ... به موضوع دیگه ای فک نکن ... بزار فقط گل باشه ... با گل سرخ یا معشوقت باقی بمون ... تنها با قلبت بمون ... با این احساس که چیکار کنی که اون شادتر بشه ... و وقتی غایب باشی هرگز به وجود خودت توجه نمیکنی ... وقتی به خودت توجه نمیکنی خالی میشی ! داخلت یه فضایی بوجود میاد ... وقتی ذهنت کاملا معطوف گل میشه اونموقع حس میکنی که درونت یه خلاء ایجاد شده ...با معشوق واقعی آدم به کلی ناتوان میشه !
این رو بدون که هر موقع اگه واقعا عاشق کسی باشی احساس عجز میکنی چون خالی شدی ...
درد عشق هم همینه دیگه ... ادم نمیتونه حس کنه که چیکار کنه ...
میخوای همه کار کنی ... میخوای کائنات رو به زیر پای معشوقت بکشی اما نمیتونی ... چون توخالی هستی !
واسه همین به نظر من عشق واقعی خیلی مشکله ! و حتی ناممکن ... !
جایگزینی دیگری با خودت یعنی عشق ... انگار که فقط اون هست و تو نیستی ... برای همینه که نگاه عاشق ... حتی اگه خیره هم باشه ... زیباست
عشق واقعی زمانی به وجود میاد که 2 تا شخصیت با هم باشن ... نه یه شخصیت و یه شی ....
پایان
من هم خودم تاحالا به طور کامل عشق رو حس نکردم ... ولی تصورم از عشق اینه ...
طرز فکر !
یکی از دوستام این حرف ر زد : زندگی ما داخل افکار ماست !
خیلی شاید اون لحظه تحت تاثییرش قرار نگرفتم .... ولی واقعا زندگی همینه !
کم کم دارم به این شک می افتم که کل زندگی یه خیال پردازی و کل آدمای تو زندگیم همگی حاصل فکر منن !
یجوری کل آدمایی رو که من دارم میبینم فقط تو ذهن خودم اینشکلی ان ! دنیای دور و برم تو ذهنم این شکلی به وجود اومدن ! چیزایی رو که من این شکلی میبینم هر کسی نمیتونه ببینه ! اصلا خودم وجود دارم ....؟
دقیقا جایی که دکارت بهش رسید ! البته من کی باشم به اونجاها برسم ! ولی حس میکنم که واقعا چی داشت میگفت !
اون تلاش کرد وجود خودش رو اثبات کنه !
جملهٔ معروفِ «میاندیشم پس هستم» همین تلاش را بیان میکنه !
استدلالِ دقیقِ دکارت به این ترتیب است :
"شک دارم که وجود دارم یا نه. اما در یک چیز شکی ندارم و آن وجودِ شک است. شک هست پس اندیشه هست. اندیشه هست پس وجودِ اندیشنده هست."
البته ! بعدها این انتقاد مطرح شد که این استدلال هنوز اثبات نمیکند که وجود از آنِ من است !!!!
خوب ببینید ! حقیقش اینه که یه مدت فکرم مشغول بود به دنیا و چجوری به وجود آومدنمون بود ! خوب من مغز جستجوگری دارم و هر چیزی که بهم بگن قبول نمیکنم ! واسه همین اصلا به مکتب خاصی اعتقاد ندارم ! شاید یه سری چیزایی خوب داشته باشه هر مذهبی و مکتبی که من بهش عمل میکنم و چیزایی هم که به نظرم خوب نیست نمیپذیرم !
ولی مساله مهم اینجاست که طرز فکر واسم مهم ترین چیزه !
به نظرم اگه همسر آیندم زشت ترین آدم دنیا هم باشه ولی طرز فکرش واقعا با من بخوره من خوشبخت ترین ادم رو دنیام !
کلا میگم :
آدمی که بتونه احساساتشو کنترل کنه .
آدمی که بتونه بیشتر فکر کنه و کمتر حرف بزنه !
آدمی که بتونه به قدرت های درونش پی ببره نه قدرت های بیرونش !
آدمی که بتونه دنیا رو از دید من ببینه یا لا اقل شبیه به مال من ! ( اعتقاداتش نه ! دیدش ! )
آدمی که بتونه تعصبی رو که اطرافیاش و جامعه بهش تزریق میکنن رو از خودش بیرون کنه !
آدمی که تو وجودش عنصری به عنوان غرور نداشته باشه !
آدمی که ....
واسه آدم کامل ( از نظر من ) خیلی شرطا لازمه ! مثلا شرطای عرف مثل مهربون بودن با آدما و صداقت و اینا !
خیلی سخته که چنین آدمی پیدا کنی !
شاید کسایی هم داشته باشم و بشناسم که ( ) که 60 الی 70 % اینارو داشته باشن !
قابل تحسینه !
ولی این خیلی کمه واسه من !
دور و برم رو پر میکنم از این آدما !
اگه نبودن هم درست میکنم !
بهشون یاد میدم که چجوری احساساتشون رو کنترل کنن !
چجوری فکر و زبونشون رو کنترل کنن !
چجوری تعصب و غرور بیخودی رو از خودشون بیرون کنن !
من قرار نیست جامعه رو درست کنم !
قراره اطرافیام رو درست کنن !
این بزرگترین کاریه که میتونم !
دور و بریامم خیلی از من دورن ! از نظر فکری !
ولی من نا امید نیستم !
خسته نیستم !
نا امید نمیشم !
خسته نمیشم !
این دنیا تو ذهن من داره میچرخه ! پس من میتونم دنیای خودم رو ( اطرافیانم ) واسه خودم custom کنم !
این به هیچ وجه به معنی تعارض به اعتقادات شخصی و دخالت نیست ! من خودم بزرگترین مخالف اینکارم !
ولی میخوام با کارای خودم ... با رفتار خودم ... به اونا ثابت بکنم که یه آدم کامل شدن چیز سختی نیست ...
هیچ کس کامل زاده نشد !
همه به تدریج کامل میشن !
حس میکنم این پستم زیادی طولانی شد !
درباره این حرفام هم زیاد جدی نگیریدش ! درصدی بیشترش مربوط به دنیای واقعییم میشه نه اینجا !
پس لازم نیست که حتما دربارشون نظر بدین !
فقط یه سری حرف بود که با خودم باید میزدم و یه جا یاد داشت میکردم که یادم نره !
پا نوشت ها هم وقت ندارم اضافه کنم ! 5 دقیقم تمومه ! باید برم !
ــــــــــــــ
دهه ی زجر مبارک
آهان باز 22 بهمن داره نزدیک میشه و یاهو و اس ام اسا تعطیل شد ! به همین راحتی ؟
آره خوب ! به همین راحتی ! برای حفظ انقلاب میتونیم چند روزی رو بیخیال اس ام اس بازی و اینا باشیم... نه ؟
دکتر ها هم که وجود پارازیت هارو تایید کردن توی هوا .... ولی میگن که ضرری نداره ... آره خوب ! ولی نمیدونم چرا بعدش خودشونم پیش بینی میکنن که با این وضعیت پارازیت بازیا از هر 10 نفر 3 نفر تو تهران دچار سرطان میشن ! این آمار خیلی زیاد و سنگینیه ! ولی برای حفظ انقلاب چیز کمیه .... نه ؟
جدیدا سقط جنین های بی دلیل چقدر زیاد شده ! بعد یه مدت ذرتی بچه می افته ... بدون ضربه خوردن یا دلیل دیگه ای که باید باعثش شه ... ما که نمیگیم از پارازیتاییه که میندازن رو ماهواره ها ....
خوب برای حفظ انقلاب این چیزایی کمیه ... نه ؟
بلاخره شبکه های بی بی سی و صدای آمریکا ممکنه خسارت های بیشتری بزنن به جامعه نه ؟
این بچه ها یی هم که هیچی حالیشون نمیشد و مردن ... اگه میشدم میرن بهشت ! شهید شدن ... نه؟
دوس دارم برم بیرون و به مردم و طرز فکرشون و اعتقاداتشون فحش بدم ...
ولی باید سکوت کرد ... ارزش انقلاب بیشتر از ایناست .... نه ؟
من نمیخوام سیاسی بازی در بیارم تو وبلاگم .... ولی دیگه هر آدم احمقی میفهمه که چه کسی سانسور میکنه اطلاعات رو ...
میخواید دروغای اونارو نشنویم .... از کجا باید بدونیم که شما دروغ نمیگید ...
بزارید دروغای اونارم بشنویم ... شما که راست میگید ... و مطمعنید که اونا دروغ میگن ... پس چرا هنوزم میترسید ؟
اینهمه مغزی که شستید اندازه ی 7-8 تا جنگ جهانی بهمون آسیب زد ...
انقدر حرف دارم به خدا .... که دستام توان تایپش رو ندارن ...
پس سکوت میکنم !
ارزش انقلاب بیشتر از ایناست نه ؟ هه !
دهه ی فجر بر همگی هموطنان تسلیت باد !
22 بهمن روز بزرگیه ... نه ؟
ــــــــــــــــ
یکی از عزیزام یه میل فرستاده باسم خالی از لطف نمیدونم بزارمش تو وبلاگم تا بخونیدش حاوی نکات مهمیه اگر خرد بشی تو بطن معنیش راستی خیلیهاتون خودتونو گرفتید که تبریک تولد نگید اما نتونستید انشاالله یه روزی بیاد که من از تاریخ تولدم خجالت نکشم!(بدون شرح)
ملا نصرالدين هميشه اشتباه ميكرد
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با بكار بردن ترفندي ٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان طلا بود و ديگري نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام.
شرح 1 حكايت (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدين با بهرهگيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كمتر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق ميبخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل ميكند و از طرف ديگر مردم را تشويق ميكند كه به او پول بدهند . «اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»
شرح 2 حکایت (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »
شرح 3 حکایت (دیدگاه حکومت ماکیاولی)
ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »
۱۹ بهمن ماه۸۸
خیلی دلم برات تنگ شده بود روز سردی را باهم بعد مدتها گرم کردیم گل من کاش همیشه ازت دور میموندم وهرگز به قفسم راه پیدا نکنی
نمیدونم چندم بهمن ماه۸۸ه مهمم نیست چون اصولا از بهمن ماه بیزارم این چند مدت به شدت بسیاری دارم به مشکلات پیش روم میرسم اگر جواب تک و پیامکای پرمهرتونو نمیتونم بدم ببخشید گاها انقدر مشغول درگیریهای فکریمم که حتی نمیتونم جواب الطافتونو بدم نزارید به پای بی تفاوتی و...ام دعا کنید خدا نظر لطفشو برنگردونه و بتونم از این امتحانات سختو طاقت فرساش خلاص بشم
سوها جان ممنون از نظرت امیدوارم همیشه سرگرم کار و تلاشات باشی
اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست
این روزا به شدت دارم به مشکلات خانوادگیم میرسم به ....و.....
اگه گم شدمو کم پیدا از همه ی دوستام عذر میخوام
عجب تراژدي غم انگيزيست اين سنار يوي ! سياست! سياست مالامال از نيرنگ !كسي كه تا 2چهار سال قبل از نماز جمعه اشك تمساح ميريخت و به بسيجيان حامي مستضعفين پيام ميداد كه بگذاريد عكس من را پاره كنند و...امروز آنچنان لبريز از قدرت خدايي اي كه به دور خود تنيده است گشته است كه به صراحت و شيوايي بيان ميدارد هر سه قوه به تندي در مقابل دربنداني كه پيامشان درخواست آزاديست بايستند و همين بسيجيان حامي مستضعفين ر وي پولها مينويسند ((ما اهل كوفه نيستيم پول بگيريمو نايستيم!!)) اما چه ايستادني ايستادن و چوبو چماق كشيدن بر روي برادران و خواهران خودشون كو و كجاست انكه ميگفت چاقو دسته ي خودش را نميبردكجاست حسين تشنه لب تا بنگرد يزديان با نام او چه آبرويي از يزيد خريدند
. یاد چندروز پیش افتادم.
اگه بخوام سوار تاکسی بشم، معمولاً جلو میشینم. قبلنا کرایهی ۲ نفرو حساب میکردم ولی از وقتی که اجازه نمیدن جلو ۲ نفر بشینه، با خیال راحت میشینم و پادشاهی میکنم! اما گاهی مجبور میشم بشینم پشت. چندروز پیش یه خانم خوشپوشی که حسابی بوی عطر و ادکلنش تو ماشین پیچیده بود، کنارم نشست. این طرفمم یک آقاي فوقسنگین نشسته بود که جای ۲نفرو اشغال کرده بود. به هر زورچپونی که بود، هلش دادم کنار تا جا برای اون خانم باز شه! من و این خانومه به خاطر اینکه تماس با هم پیدا نکنیم، به هر بدبختی بود، به صورت MP3 نشسته بودیم! برای حسابکردن کرایه، خانمه میخواست دست کنه تو جیبش، (حالا چه اجباری بود اون لحظه؟ میذاشتی وقتی پیاده شدی دست تو جیبت میکردی!) هی به پهلوی من سقلمه میخورد. منم که حسّـــــــــــاس! هی میخندیدم! (قلقلکم که بیاد، کنترل خندهمو ندارم! خو چیه مگه؟) این بندهخدا هاج و واج نگاه میکرد! منم هی رومو میکردم اونور که صورتمو نبینه! آقاي سنگینوزن هم چپچپ نگام میکرد و لاالهالاالله گویان سر تکان میداد! راننده هم از تو آینه دید میزد و نیشخند تحویلم میداد٬ (مرتیکهی بیشعور!) هی لبمو گاز میگرفتم که نخندم، مگه میشد؟ نه خنده منو ول میکرد، نه خانمه دستبردار تجسس بود، نه بومغلتونه یه تکانی به خودش میداد، نه رانندهه...!
آخرش بهآقاهه گفتم: جسارتاً میشه تشریفتونو یه کم ببرین اونورتر؟ کرشمهيی کرد و گفت نمیتونم! میبینی که!
گفتم: حواسم نبود! پس به اذکار جلالهتون ادامه بدین، ۲ دقیقه دیگه من پیاده میشم!
پي نوشت:شانس ما همه ي خانم ها كيف دستي دارن اين يكي مثب ما مردا كيف جيبي داشت
رونوشت از سرنوشت:مردا چرا تا كنار يه زنن شاهن ولي يه مرد ديگر را كنار كسي ديگه نميتونن ببينن؟!
توجيه نوشت:من خودم خواهر و مادرو دوست دخمر خوب دارم به دنيام نميدمشون
آیا سبزها قرآن را آتش زدند یا سیاه ها؟
ما دو دسته ایم:
یکی سبز و دیگری سیاه.اگر کسی سبز واقعی باشد و حتی کافر هم باشد برای جلوگیری از جوسازی و سوءاستفادۀ رژیم حاکم هیچ وقت چنین کاری نمی کند.
و اگر سیاه باشد بدانید آنها برای حفظ حکومت و تاج و تخت دست به هر کاری می زنند.حتی اگر دست خودشان بود خود امام حسین را هم آتش می زنند و می اندازند گردن سبزها.
آنها با این اقدامات بچه گانه خودشان بیش از ما اصرار در براندازی رژیم را دارند.البته مردم عامه(منظورم مردم بی سوادتری است که دسترسی آزاد به مطبوعات غیردولتی ندارند)حرفشان را باور می کنند و آنها نیز دلشان خوش خواهد شد از این لبخند مردم.
غافل از اینکه فریفتن مردمانی که فقط یک راه خبر گیری دارند و آن هم دولت است کار شاقی نیست.
بله مردم عامی با مظلوم نمایی های رژیم و گردن کج کردن های او باور خواهد کرد که ما در ظهر عاشورا که امام حسین مشغول آفریدن حماسه بوده داشتیم کف و سوت می زدیم.ولی چرا اینقدر جرئت ندارند که یک دقیقه قبل از سوت ها را هم نشان بدهند.
وقتی که وحشیان رژیم با باتوم و گلوله به مردم حمله می کردند و به جانشان می افتادند و مردم با دلیری فراوان آنها را به عقب می راندند آیا این سوت زدن به امام حسین و روز عاشورا برگشته یا به پیروزی بر یزید زمان؟
آنها نقطه ضعف مردم را پیدا کرده اند؟
احساسات آن هم از نوع مذهبی. و سعی دارند از این نقطۀ ضعف علیه مردم استفاده کنند.
خدایا کاری کن تجلی آیاتت را ببینم آیاتی که بر دل محمدت نهادی
نمی خواهم بارکش افکارم باشم
180-و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون
181-و ان تولوا فاعلموا ان الله مولکم نعم المولی و نعم النصیر
178-اذ تستغیثون ربکم فاستجاب لکم انی ممدکم بالف من الملئکه مردفین
179-واتقوا فتنه الذین لاتصبین الذین ظلموا منکم خاصه و اعلموا ان الله شدید العقاب
175-قل لا املک لنفسی نفعا و لاضرا الا ماشاء الله و لو کنت اعلم الغیب لاستکثرت من الخیر و ما مسنی السوء ان انا الا انا نذیر و بشیر لقوم یومنون
176-ان ولی الله الذی نزل الکتب و هو یتولی الصلحین
177-یجدلونک فی الحق بعد ماتبین کانما یساقون (؟)الی الموت و هم ینظرون
172-و اذ تاذن ربک لیبعثن علیهم الی یوم القیمه من یسومهم سوء العذاب ان ربک لسریع العقاب و انه لغفور رحیم
173-و لو شئنا لرفعنه بها و لکنه اخلد الی الارض و اتبع هوه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث ذلک مثل القوم الذین کذبوا بایتنا فاقصص القصص لعلهم یتفکرون
174-و لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لایفقهون بها و لهم اعین لایبصرون بها و لهم اذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغفلون
170-الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوره و الانجیل یامرهم بالمعروف و ینهم عن المنکر و یحل لهم الطیبت و یحرم علیهم الخبئث و یضع عنهم اصرهم و الاغلل التی کانت علیهم فالذین امنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون
171-و قطعنهم اثنتی عشره اسباطا امما و اوحینا الی موسی اذ استقسه قومه ان اضرب بعصاک الحجر فانبجست منه اثنتا عشره عینا قدعلم کل اناس مشربهم و ظللنا علیهم الغمم و انزلناعلیهم المن و السلوی کلوا من طیبت ما رزقنکم و ما ظلمونا و لکن کانوا انفسهم یظلمون
167-و وعدنا موسی ثلثین لیله و اتممنها بعشر فتم میقت ربه اربعین لیله و قال موسی لاخیه هرون اخلفنی فی قومی و اصلح و لاتتبع سبیل المفسدین
165-قال موسی لقومه استعینوا بالله و اصبروا ان الارض لله یورثها من یشاء من عباده و العقبه للمتقین
164-فوقع الحق و بطل ما کانوا یعملون
این روزها غمگینانه سرک میکشم هر وری را که خبری بگیرم از بازداشتی ها...بیانیه ها ...الله و اکبر ها و بادکنک های سبزی که من حتی یکیشان را ندیدم امروز در آسمان سیاه شهرمان....غمگینم و اما نا امید نیستم...ناامید نیستم از آن همه در سکوت راه رفتن هامان...از آن همه بغض هایی که ریختیم در دست هایمان و گرفتیم بالا تا ببینند تمام دنیا...نه...نا امید نیستم از آن همه خون ها که وقیحانه ریختند چماق داران وقیح هموطنمان...در هیئت لاکپشت های نینجا...لباس شخصی های نمی دانم از کجا سبز شده...بسیجی های مثل علف هرز هرجا در آمده...و آن سپاهی های...
گل بردیم برایشان و گلوله تحویلمان دادن...مشت...لگد...و جنازه ی ندا هایی بسیار...سکوت کردیم و فحش بارمان کردند...خس و خاشاک...ارازل و اوباش...
دلم میگیرد بسیار و بغض میکنم دائم از بی وجدانی های این جماعت مسلمان!!...صدا و سیمای جمهوری اسلامی مان!!...و این همه وحشت در کوچه ها مان و سرخوردگی در دل هامان...
دستم را مشت میکنم و بالا نمیبرم اما...مشت میکنم و انگشتانم را فشار میدهم بر هم و میدانم که این سکوت ها فریاد بلندی میشود یک روزی در همین روزها...و مشت هامان بالا میرود و تا آسمان صدایمان...
فریاد عزیز...فیلتر شده ای و نمیتوانم بخوانمت...خواستم بگویم که زنده ام هنوز و چه خوب که به یادم
بودی در این همه شلوغی های این روزها....سپاس دوستم.
آن وقت ها که موج سبز داشت آدم ها را میبرد با خودش، من گوشه ای ایستادم و نگاه کردم،گاهی وقت ها پوزخندی هم زدم...باور نداشتم این امید های واهی را...امروز که گذشته است از آن همه اتفاق های تلخ روزهای گرم ،بد جور خونم به جوش می آید وقتی میشنوم که حرف از محاکمه و مجازات کروبی میزنند...دارد اسطوره میشود کم کم برای منی که هیچ خوشبین نبودم به این سیاسی بازی ها...
آهای...بزرگمردان حقیر،جانشینان ۱۲ امام و یک عالمه پیغمبر در زمین،مواظب باشید که دارید بد جور تا میکنید با ما...خطر میکنید این روز ها بسیار...خشم ما تاج و تختتان را خرد میکند روی سرتان...با قلممان میلرزانیمتان شبها وقت هم آغوشی تان...فریاد ما همیشه در گلو نمی ماند...حذر کنید آقایان...حذر کنید.
چند وقت است كه يك تصميم عجيب گرفته ام. نمي دانم كي اين تصميم را گرفتم؛ ولي فكر مي كنم همان موقعي بود كه احساسم تب كرد و خوابيد.
تصميم گرفته ام بروم. مدت هاست كه خسته شده ام. از شهر؛ از اين زندگي شهري؛ از تلاش بيهوده براي باكلاس بودن. مدت هاست از هر آدم غريبه اي بدم مي آيد. مدت هاست از اينكه مجبورم مانند يك دانشجوي شيمي رفتار كنم، تا مرا با يك شيميست بي سواد اشتباه نگيرند، خسته شده ام.
مدت هاست از اينكه مجبورم صبح ها موهاي فر كله ام را كمي سر و سامان بدهم تا ژوليده به نظر نرسم خسته شده ام. مدت هاست كه از آداب معاشرت خسته شده ام. مدت هاست كه از چهارزانو و مرتب نشستن خسته شده ام. از اينكه سعي كنم جنتلمن باشم و به شكل جالبي نتوانم بر خلاف ذاتم عمل كنم، خسته شده ام.
خيلي وقت است كه از inbox و not delivered و ... connecting to و khz و ver:13152 خسته شده ام.
چند وقتي است كودتا كرده ام. كودتاي خودم ، بر عليه مني كه ديگر خودم نيستم . دارم كم كم به اين خستگي ها پايان مي دهم و جاي دلم را در شهر تنگ مي كنم. اين كودتا در ذاتم بوده؛ همانطور كه هنوز هم مداد و خودكار را به شيوه خودم دستم مي گيرم، نه آنگونه كه اول دبستان يادم دادند.
چند وقتي است كه اگر از كسي خوشم بيايد يا اينكه بدم بيايد، خودش خيلي زود از رفتارم متوجه مي شود. چند وقتي است كه غرور و افتخار دوران كودكي ام را پيدا كرده ام. حاضر جوابي دو سه سالگي ام و قياقه پنج سالگي ام برگشته. چند وقتي است كه دارم با ادب و اهل ذوق مي شوم.
يك سالي مي شود كه موهاي سرم را شانه نكرده ام. چند وقتي است كه نسبت به كودكان و سالمندان خيلي مهربان شده ام.
چند وقتي است كه مي خواهم بروم؛ بروم و آزاد شوم از اين قيد و بند. تصميم گرفته ام بروم و هرجاي جهان را كه مي شود و مي توانم ببينم. اول هم تمام جنگل هاي شمال خودمان (ديگه شمال شده مال خودم سند زدن به اسمم6دانگ مجازي)*را لمس خواهم كرد.
بعد از آن مي خواهم به اكثر كشور هاي جهان بروم و وقتي تمام شد؛ شايد يك كتاب فروشي توي پاريس باز كردم؛ شايد توي مكزيك يك تعميركار ماشين شدم؛ شايد راندن تاكسي در خيابان هاي گابون را تجربه كردم؛ شايد معلم يك دبستان توي يكي از شهرهاي آرژانتين شدم؛ شايد هم توي ايران خودمان يك گلفروشي باز كردم. شايد حتي تمام اين كارها را به نوبت انجام دادم. شايد هم دست سرنوشت نگذاشت و من را پشت ميز يك شركت شيمي با كلي مسئوليت نشاند.
چيزي كه مهم است؛ اينست كه من تصميمم را گرفته ام و اين تصميم، از آن تصميم هاي درجه 2 نيست كه فراموش بشود. هميشه توي قلبم هست و هميشه هم منتظر يك جرقه است تا عملي شود.
فقط مانده اتمام اين تحصيلات آكادميك ، كمي پول و يك يا چند همسفر ديوانه و كودتاچي مانند خودم ؛ كه نمي دانم پيدا مي شوند يا نه.
شايد روزي "عكس من و نوه هايم در شهر سانتياگو" را توي همين بلاگ ديديد و كامنت گذاشتيد؛ شايد هم طالبان، روزي من و رستورانم را در دهلي منفجر كردند. مهم اين است كه اين دفعه را كوتاه نمي آيم؛ اگر بگذارند. هيمن
عشق از نگاه تو،
مثلت واژگونیست به قاعدهی ابتـذال و ارتفاع شـهوت!
از نگاه من اما،
گسترهایست تا بینهایت مهر!
جنین متعفی هستم در انزوای زهدان زندگی!
حاصل معاشقهی سنگدلی و جنون!
کورتاژ روحم را کدامین پزشک حاذق عهدهدار است؟
بیا مسابقه بدهیم!
پستی-بلندیهای روح من یکطرف،
پستی و رذالت تو یکطرف؛
جایزه سهم کیست؟

بیداری تا صبح
من امروز را نخوابیده ام. یعنی از دیشب تا به حال بیدار بوده ام و توانستم صحنه طلوع خورشید را نگاه کنم. مسئله ای که برایم بسیار جالب است این تغییر اوضاع است. ساعت چهار یا چهار و نیم بود که از پنجره به بیرون نگاه می کردم. عجب سکوتی همه جا را گرفته بود. همه جا خاموش و در سکوت می گذشت. همه خوابیده بودند ، بدون آنکه مهم باشد چه اتفاقی می افتد و قرار است فردا چه شود. این برای من جالب بود.
و بعد ناگهان همه از خانه هایشان بیرون آمدند و سر و صدا و … شروع شد. این هم خیلی جالب است. هر کسی به دنبال کاری و جایی می رود، یکی برای کار خوب و حتی یکی برای کار بد. اما آن زمان که هر دو خوابیده بودند، چه فرقی میانشان بود؟ ظاهرا هیچی...
گاهی وقتها، اگر همه در خواب باشند، دنیا جای بهتری برای زندگی می شود. گاهی وقتها، اگر همه بیدار باشند، دنیا جای بهتری برای زندگی می شود. مهم این است که ما جزو کدام دسته هستیم. دسته ای که باید همیشه در خواب باشیم، یا دسته ای که باید همیشه بیدار باشیم.
تشکر: از طلوع خورشید که اگر طلوع نمی کرد، همه ما می مردیم. فکر نمی کنم تا به حال کسی از او تشکر کرده باشد.
دیالوگ: دنیا جای خوبی است ولی مسئله این است که تا زمانی که داخل آن زندگی می کنیم، متوجه خوبیهایش نمی شویم.
داف نوشت: برنامه روزانه من اگر صبح بیدار باشم، ورزش صبحگاهی است ولی از صبحونه خوردن متنفرم.
هميشه شيفته ي تماشاي اين صحنه بوده ام: قتلِ كلاغ ها* از دور دست مي آيند و با سر و صداي زياد مي روند تا شبشان را روي درخت هاي پر شمارِ پارك، سحر كنند.
رفتارِ عجيبِ كلاغ ها را كه مي بينم، بيش از همه به ياد خودم مي افتم. شايد به خاطر روحيه ي رام ناپذيري شان باشد.
تا آن جا كه به ياد مي آورم، هرگز نتوانسته ام خودم را با آداب و رسومِ اجتماعي وفق دهم. هرگز نتوانسته ام مثل يك جنتلمن، در چهار چوبِ خاصي رفتار كنم. نتوانسته ام مثل يك آدمِ به اصطلاح با كلاس صحبت كنم؛ راه بروم؛ بخندم يا غذا بخورم. بدترين لحظات براي من، لحظاتي است كه در ميان انسان هاي به اصطلاح با كلاس گير مي افتم. وقتي وارد مكان هايي مثل گالري هاي نقاشي يا باشگاه بولينگ مي شوم، احساس نفس تنگي مي كنم. داغ مي شوم. خودم را يك شلغم مي بينم كه در گونيِ لبو ها گير افتاده.
از نظرِ نوعِ پوشش هم هيچ گاه تن به چهارچوب هاي به اصطلاح با كلاسِ جامعه نداده ام. شايد فقط دو سه بار در طولِ عمرم توانسته اند مجبورم كنند شلوار جين نَپوشم. شيفته ي آن لحظه هايي هستم كه اولين سوراخ يا پارگي را توي شلوارم مي بينم.
هميشه عاشقِ زندگيِ معمولي و چريكي بوده ام. (لازم به توضيح نيست كه زندگيِ چريكي، با زندگيِ اسپرت و يا ژوليدگيِ زياد و كثيفي و بد بو بودن متفاوت است.)
ترجيح مي دهم صبح هاي زمستان، به جاي روشن كردنِ بخاريِ پژو 206 با ساساتِ يك پيكان قديمي كلنجار بروم(البته هيچكدومشونو ندارم جز يه موتور كه 6دانگ مال خودمه واقعاً خوردنِ نان خشك توي جنگل و كوه را به قبول كردنِ دعوت يك دوست و رفتن به يك رستورانِ شيك و غذا خوردن با آدم هاي به اصطلاح با كلاس ترجيح مي دهم.
هميشه از آدم هايي كه مثل بورژوا ها رفتار مي كنند تنفر داشته ام.
دروغ چرا؛ راستش گاهي وقت ها هم نسبت بهشان حسادت مي كنم. معمولاً عوام الناس از آن ها حساب مي برند. هرچند اخلاقِ تندم نسبت به غريبه ها، باعث صاحب حساب شدنِ من هم شده است؛ ولي باز هم گاهي اوقات به جنتلمن ها حسادت مي كنم.
مي دانم كه بالاخره يك روز من هم مجبور مي شوم اداي آن ها را در بياورم و به بعضي چيز هاي خاص، تن بدهم. نمي دانم آن روز چه روزي خواهد بود. شايد توي يك ميهماني و براي حفظ آبروي پدرم؛ شايد توي شركتي كه مي خواهد استخدامم كند؛ شايد هم براي حفظ آبروي يك نفرِ ديگر...
هنوز هم محوِ تماشاي قتلِ كلاغ ها هستم و به اين فكر مي كنم كه كلاغ ها چقدر آنارشيست اند...
* به گروهي از كلاغ ها كه در حالِ پروازند، قتلي از كلاغ ها مي گويند.
پ.ن : اين ها فقط دردِ دل هاي يك شلغمِ خسته بودند كه در كشورِ لبو ها گير افتاده...فكرِ ديگري نكنيد
راضی بود و یا شاید رازی بود
و ما گاه بی هیچ دلیلی اندوه را جامه تن خود می کنیم و سبکسرانه تصویری مخدوش از موجودی باارزش از خود نشان می دهیم.
و تو ببین که چه اندازه میان این تصویر با اندوه روشن شیرین جدا افتاده از محبوب ،فاصله وجود دارد.
و حسین (ع) اندوهی شیرین و با عظمت نشان داد که نه از ترس بود و نه از مراقبت های بیش از اندازه.
بلکه تفسیر رضایت بود .
و حسین (ع) قرن هاست که راضی است و در حرکتش رازی ست!امروز توی شهر یه سری نظامی را جمع کرده بودند یا جمع شده بودند!که برای حسینی که آزاد زیست بر سر خود بزنند!کاش بر سرخود به خاطر بندی که دور تا دور افکارشان را گرفته میزدند چرا که افکاری چنین پوسیده بر سر کوفتن دارد نه آزاد مردی که زیر بار جور و زورو ستم حکام وقت خویش نرفت و مرگی با عذت را به زندگی ای با ذلت ترجیح داد باشد که راه و افکارش را اشائه دهیم نه فرهنگ منحط خود زنی!(نظر شخصی میباشد خواهشان توهین نفرمایید جایی را با توهین نتونستید بگیرید و نخواهید هم توانست)
داستانک :
من چرا باید بشینم یکی رو نصیحت کنم که خودم هیچ اعتقادی به حرفام ندارم....یه نفر که فقط فکر می کنه مشکل داره....از خودم چیزی بهش نمی گم.....درباره امید به فرد باهاش صحبت می کنم یه جوری حرف می زنم که می دونم داره باورم می کنه....یه جورایی که فکر می کنه دارم حقیقت رو میگم....درباره چیز هایی باهاش صحبت می کنم که هیچ وقت در موردش حتی فکر هم نکرده بود......بهش می گم همیشه تو زندگی همه آدم ها مشکل هست....هر کسی به نوعی یه مشکلی داره....این قانونه زندگی زمینیه که مشکل جزئی از زندگی روزمره آدم هاست....
بهش می گم فکر کردن به خود مشکل تا روبرو شدن باهاش سخت تره بهتره فقط باهاش روبرو شی و قبولش کنی.....اون وقت ساده تر می شه حلش کرد....در هر صورت بعد از هر فردایی فردای دیگه ای وجود داره امروز هر چه قدر هم که سخت بگذره تموم میشه و فردا شروع یه روز جدید هست شاید تکراری شاید خسته کننده ولی بالاخره تموم میشه......می دونم هنوز بچست.....می دونم که فقط زمان می تونه همه چیز رو بهش کامل یاد بده.....چند ساعتی با هم حرف زدیم......خیلی سبک تر شده....شاید تونسته باشم کمی نگاهش رو به زندگی تعغیر بدم......شاید هم نه....ازم کلی تشکر می کنه که به حرفاش گوش دادم......میگه هیچ وقت کسی نبوده که به حرفاش اهمیت بده.....میگم من همیشه برای شنیدن هستم....
به خودم میگم مدت زیادیه که آدم ها به حرف های هم گوش نمیدن.....شاید حتی یه موضوع کوچیک هم بتونه ادم رو کاملا ناراحت کنه......چیزهای خیلی ساده و بچه گانه به قدری ساده و کم اهمیت که حتی به چشم نمیاد....ولی می تونه آدم رو خرد کنه....
ازم خداحافظی می کنه و میره.... .
و خودم می مانم و یک صندلی و یک آسمان و افکاری که هیچ وقت تمامی ندارند....
--
پی نوشت 1 : ببخشید یه نفر بیاد به من بگه آخرش چی میشه....
پی نوشت 2 : درد من چیست ؟
پی نوشت 3 : الان یه نفر بیاد نگاه من رو به زندگی تعغیر بده و بیاد به درد و دل هام هم گوش کنه پلیز
پی نوشت 4 : مکتوب.



۴آذر۸۸ساعت ۲ بامداد
سالیان سال است که شرق و مخصوصا مسلمین خود را در کلاف بی سروته افکار انتزاعی غیر صحیح و تعصبات جاهلی پیچیده اند.
این کار باعث دوری حقیقت از یک سو و نیز عقب افتادن از کاروان پیشرفتهای اجتماعی و تکنولوژیکی از سوی دیگر شده که خود این نیز عامل اصلی خود باختگی شرق و مخصوصا کشورهای اسلامی در برابر غرب میباشد.
سرپیچی از مبانی واقعی اخلاقی که نمونه بارز آن تعالیم مذهبی میباشد ناشی از روی آوردن به افکار انتزاعی دور از مذهب و سخت نمودن احکام مذهبی بدون دلیل و پایه واقعی الهی است.
این موضوع در جوامع امروز جهانی دیده میشود . این مطلب نیز قابل توجه است که در هر کجای زمین که مبانی مدهبی بطور واقعی و دور از پیچیدگیهای خلاف واقع به مردم و مخصوصا جوانان عرضه شود به طور سریعی پذیرفته شده و شایع میگردد.
یکی دیگر از اثرات ناشی از افکار انتزاعی خلاف و تعصبات جاهلی از بین بردن روحیه اعتماد به نفس در کلیه امور تحقیقی و پژوهشی میباشد .
امروزه این مورد در جوامع شرقی و مخصوصا جوامع اسلامی کاملا آشکار است و کسی جرأت ندارد که نظریه جدیدی را ارایه ویا تفکرات خود را بصورت مکتوب عرضه نماید . اگر کسی حتی بخواهد سخنرانی کند تا آنجا به بیان مطلب می پردازد که اندیشمندان غربی آنرا تأکید کرده اند و از آن جلوتر نمی رود.( به دولت فعلی ایران یه نیم نگاهی بندازین میبینین کی داره شما رو از واقعیت جدا می کنه)
با استفاده از مبانی صحیح ملی و مذهبی و دوری از افکار انتزاعی غیر صحیح و روی آوردن به روش صحیح تفکر و تحقیق همراه با پرهیز از تعصبات جاهلی یقیناً این جو خود باختگی شکسته خواهد شد و موضوعات مختلف علمی فرهنگی اقتصادی و فنی جدید توسط افراد جوامع شرقی و مخصوصاً ایرانیان که پرچم داران واقعی تمدن امروز جهان هستند مورد بررسی و تحقیق قرار خواهند گرفت و این جوامع نقش واقعی خود را باز خواهند یافت.
برای شروع این حرکت بزرگ بهتر است که اول خود را بشناسیم و مواریث فرهنگی ملی و مذهبی خویش را به گونه ای صحیح و درست به نسل آینده ساز خود ارایه و منتقل نماییم.
۳۰آذر۸۸ساعت
۲۰:۴۰
آلی و تجزیه معدنی و ....اینم از شب یلدا من این شب و روزا در ایران باسه همه ۱ شکله این روزا ترانه های شاهین نجفی وحشتناک بهم فاز + میده خیلی بهم امید میده که یه روزی بشه ایرانو آزاد دید
یکی از آیت الله های دیگم کم شد میگن مرد بدی نبود لااقل خیلی ها را درکردستان از مرگ و اعدام بیجواز نجات داد مدت زیادی در کردستان خونه ی یکی از فامیلهامون مستاجر بود بیچاره این روزای آخر یه نمه حرفای درست حسابی زد ولی چه فایده همین آقا از بنیانگذاران ولایت فقیهی شد که بعدها به مطلقه هم بهش اضافه شد! باسه چی اینا را نوشتم ؟فقط خواستم یه نمه از درسام جدا شم(حاجی تو یه نمه ریشو پشمی)زندگی نیست این بردگی تو استثماره......این روزا جیمیلو ایمیلم تعطیله سایتا باز نمیشد میل ها هم بهش اضافه شد کی میاد اون روز که این ادمای خواب بیدار بشن یا ماهای بیدار به دست همین خوابا باسه همیشه خواب بشیم نه مثل خوابی که توش غرق شدن خوابها!
۳۰آذر ساعت۱۴
امشب شب یلاست شب مسیح شب طولانی فجیع
بر همتون مبارک
۲۹ی آذر ماه ساعت دوروبر۲۱
همیشه بای
حال من دست خودم نيست / ديگه آروم نميگيرم
دلم از کسي گرفته / که ميخوام براش بميرم . . .
د با اعصابی خورد به استقبال روزهای سخت زندگیم که در اوم روزها به عالمی آرامش و آسایش نیاز دارم برم دقیقا تو همین ایام در ترم قبل با همین کسی که حالم گرفت باز مشکل داشتم کسی که عامل من برای تحمل این همه درسای مذخرفو سنگینه و در طول ترم با یاد او و دید به رویاهام با او حرکتم به پیش را ادامه میدم دقیق در وقت امتحانات و رسیدن به نتایج یک ترم تحمل سختی و شب بیداری و.... ............همه چیز در دقیقه ی نود به هم میریزه نمیدونم چرا زیباترین چیزها در این بلاد زشت جلوه میکنه نمیدونم چرا باید برای آسایش و راحتی باید به زشتی ها رو آورد و از زیبایی ها رو گردوند این چه حکمتیه نمیدونم انقدر میدونم الان دارم وحشتناک اذیت میشم همیشه از حرف نگفته بیذارم از سلام بیجواب از خداحافظی بیجواب و.......و همه ی اینها باید از طرف کسی صورت بگیره که .......میبینی فلانی حرفای خودمم باید بخورم
ما را که بجز توبه شکستن هنري نيست / با زاهد بي مايه شکستن ثمري نيست
برخيز جز اين چاره نداري که در اين حال / جز جام مي و مطرب و ساقي خبري نيست . . .
۲۵ آذر ماه ۸۸ ساعت ۱۱:۰۱
الهی تو آنی که دانی توانی جهانی به آنی به فانی رسانی
تا چند دقیقه ی دیگه میریم تو ی ۲۶ ام ۲۶می که باسه کردها روز مقدسیه (۲۶ سه رماوه ز) سال روز پیش مه رگه های کردستان حالا این را چطوری ترجمه کنم :این روز روزیه که وطن دوستان جان خودشون را در راه آرمانهای وطنی خود فدا می کنند و سالهاست این کار ادامه دارد و نتیجه ای هم ندارد اما قطعا که بی نتیجه هم نخواهد ماند
شاید یک دوش آب گرم حالم را جا بیاورد
باز عزا می گیرم
دوش آب و آیینه ای که مرا به یاد خودم می اندازد!!
تا چند سال پیش بیش از چند تار موی سفید بر شقیقه نداشتم
اکنون با سه چهار تال سفید رو برو هستم که مشکل بتوان حریف آنها شد!!
اصلا زیبایی کله به تاس بودن آن است!!
لعنت به سیاه و سفیدو تمامی سوارانشان
آیینه را می شکنم
دستم خونی می شود تکه های کوچک آیینه مرا از آنچه هستم زشت تر نشان می دهند
چه انتقام وحشتناکی!!!
به اتاق بر می گردم
رختخوابم هنوز روی زمین است و همه چی مثل همیشه پخش و پلا
دلم هوس آهنگ می کند. چند تکه از آثار استاد شجریان و ناظری و بنان گوش می کنم
حوصلم سر میره میرم سراغ گنجه کتابهام. ۲۰ جلدی کتاب نخوانده دارم و چند ده جلد ندزدیده شده توسط مسلمانان خیلی به آنها وابسته ام مخصوصا کتابی به نام داستان پداگوژیکی نوشته آ . ماکارنکو دور از میهن اثر ع قاسیموف و رمان مادر از ماکسیم گورگی و صد البته کتاب پاپیون که زندگی و اسارت مردی به نام هانری شاریر را به تصویر می کشد.شازده کوچولو و خیام که جای خود (البت شازده هم ربوده شد توسط همین مسلمین)
دلم هوس مسافرت کرده اما پول سفر ندارم مجبورم در رویا سفر کنم
سری به افغانستان می زنم . به بامیان می رسم و درمیان جمعی با شکوه به همراه ملا عمر مجسمه تاریخی بودا را منفجر می کنیم!! ساعاتی بعد در مصر هستم در کنار اهرام ثلاثه و گردشگرانی انبوه. چند توریست بلژیکی به زبان ندر لندی دنبال کیف پولشان می گردند!!! خودم را به کوچه علی چپ می زنم . خدای مهربان روزی ما را رساند!!
ساعاتی بعد با استقبال و دعوت رسمی جناب سارکوزی وارد پاریس می شوم احمق ها هزاران تن آهن و فولاد ناب را در برجی به نام ایفل تلنبار کرده اند بدبختند !!! نمی دانند با همین مواد اولیه می توان هزاران آفتابه ومیلیونها بمب و سر نیزه تولید کردو با همین سر نیزه ها ی زیبا می توان شکم میلیونها کودک زشت و سیاه آفریقایی را در مستعمرات از هم درید .
سری به خانه تناردیه ها می زنم کوزت ها خیلی زیباتر و قشنگ تر شده اند از بینوایان و بازرس ژاور هم خبری نیست!!طی اقامت در فرانسه سری هم به موزه لوور میزنم اجناس موزه خیلی بنجل و قدیمی بود اصلا حال نکردم!!!حضور در خیابان شانزه لیزه، خرید چند تا اودکلن و صرف ناهار در کاخ ورسای از برنامه های اقامت در پاریس بود
در حاشیه این دیدارها عده ای از بچه های دارو دسته رجوی به همراه رهبرشان با نصب پلاکارد خیر مقدم و تاج گل سعی در سیاسی کردن این سفر داشتند که موضوع با حضور به موقع کارگران شهرداری و جمع آوری این عزیزان و طن فروش خاتمه یافت

انگلستان اصلا خوش نگذشت هوا مثل همیشه ابری بودحسابی دلم گرفت یاد شمال افتادم .میهمانی ملکه هم که نرفتم به چند دلیل :
دخالت بریتانیا در کودتای 28 مرداد ، دخالت در آشوبهای اخیر ایران ، اشغال باغ قلهک و چند دلیل دیگر
وارد آلمان شدم برلین خیلی زیبا شده خبری از سربازان اس اس و گشتاپو نیست دیوارها فرو ریخته اثری از صلیب شکسته و نئو نازی ها هم نیست .دلم هوس کله پاچه کرد هر چی پرسیدم کسی جواب درست حسابی نداد احمق ها ترکی بلد نیستند اون وقت می خوان اروپا و در نهایت دنیا را رهبری نمایند !!!
رفتم کاخ نخست وزیری دیدار صدر اعظم !! خانم مرگل خیلی زیبا شده اندکی چاق شده هنوزم با وجود بحران های اقتصادی سر زنده و شاداب بود
سری هم به موسسه فرهنگی گوته می زنم جای حافظ خالی!! جلوی کاخ نخست وزیری عده ای آلمانی با دیدن من یک صدا داد می زدند می کونوس میکونوس!! یعنی خوش آمدید !!!! که من هم براشون دست تکان دادم بدی آلمانی ها به این است که تولیدات کشاورزیشونو به رخ دیگرون می کشند مثل گوجه و تخم مرغ بدبختا فکر می کنن ما گوجه ندیده ایم دیدیم خوبشم دیدیم!!!!!!!
به اصرار فراوان یک هموطن عزیز شیرازی مقیم بلژیک عازم آن کشور می شوم ایرانیان مقیم و چند کشور مجاور نمی دونم از کجا خبر دار شده اند !!؟؟؟ در لابی هتل جای سوزن انداختن هم نیست سخنرانی شیوای خود را با موضوع ایران سرزمین غریب و مادری من آغاز می کنم مردم حسابی احساساتی می شوند و گریه کنان به سویم هجوم می آورندفرصتی برای فرار نیست در یک لحظه تمامی لباسهام را پاره کرده و به عنوان تبرک برداشتند حسابی آبروم رفت یاد عمروعاص افتادم !!! لباسهام بوی و طن نمی دادند حسابی عرق کرده بودم!!
بانوی محجبه ای به دادم رسید چادرشو دور خودم پیچیدم رفتم اتاق تازه متوجه شدم کیف پولم نیست امان از دست مجری افغانی !! دوست شیرازی عزیزم گرفتار بیماری همسرش است ناچار از همدیگر جدا می شویم قرار شد سر فرصت بیان ایران بریم شاهچراغ و حافظیه .
می خوام بخوابم خسته ام باز گوشیم زنگ می خورد یک دوست عزیز از منطقه ناگورنو قاراباغ یا قرا باغ کوهستانی و مقیم آلمان منتظرش می مانم خیلی زیباتر از آنی است که در اینترنت دیده بودم شلوار لی با پیراهن مشکی مردانه و موهایی بلند خیلی زیبا و مردانه بود دلم ریخت اما در اعماق چشمان زیبای او چیزی به نام عشق را ندیدم تازه فهمیدم غرب گورستان عاطفه هاست بی اراده تمامی حرف های دل خود را به دور از واژه های معمول با چند قطره اشک نثارش می کنم لبخند می زند تمام می شوم احساس می کنم تمام هستی من تمام امیدها و آرزو هایم بر سنگفرش خیابان جاری شده است تازه می فهمم منظور هدایت از خوره و دردهای ناگفته چه بوده تازه می فهمم داش آکل از چه می نالید من عاشق شده بودم !!!!دعوت سردش را برای صرف یک قهوه گرم به سردی رد می کنم حق با شاه عباس بود کاش هرگز بزرگ نمی شدم!! دیگر امیدی به آینده ندارم بی هیچ بهاری عمر من به پایان رسیده احساس بدی دارم من دیگر هر گز بازگشت پرستو را به چشم نخواهم دید حالم گرفت خدا نیز وسعت تنهایی مرا دانست او صدای شکستن قلب مرا هم شنید آسمان غرید ساعتی زیر باران ایستادم برگشتم هتل چیزی درونم شکسته بود این احساس را یک با در کودکی تجربه کرده بودم زمانی که ساعت ها در صف نان ایستادم وقتی نوبتم شد که خمیر تمام شده بود!! من ماهها کودک درونم را گول زده بودم کودک زود باور درونم را سلاخی کرده بودم من یک قاتل بودم !!!
شب برلسکونی زنگ زد قول دادم سر راه یه سر برم ایتالیا دیدنش البته سر زده رفتم که زیاد بابت پذیرایی دچار زحمت نشه بیچاره خیلی داغون بود همسرش درخواست طلاق کرده بود و…فامیلیشو براش به زبون ایرانی ترجمه کردم اندکی اخماش وا شد !!!! دیدار با پاپ در واتیکان عالی بود ساعاتی در مورد تقریب مذاهب و جنگهای صلیبی و حوادث اندلس و صلاح الدین ایوبی صحبت کردیم و فساد جنسی برخی کشیش ها پاپ با من خیلی مهربان و صمیمی بود کمی نگران شدم !!! شب رفتم ونیز خوابیدم !!!!
وارد آمریکای جهانخوار می شوم باور نمی کنم هنوزم زنده است!!!!! هر چی سراغ رکود اقتصادی را می گیرم کسی نشونم نمیده شهر واقعا زیبا و تمیز است از موشهای تهرانی هم در اون جا اثری نیست کسی به زور به کسی شماره نمی دهد همه شادند و چشم چرانی هم تعطیل است از علاف گردی های میدان (هه لو)همون عقاب تا قاسملو هم خبری نیست .نزدیک ظهر است صدای اذان با ناقوس کلیسا در هم آمیخته یعنی چی !!!؟؟؟همینگوی حق داشت بپرسد ناقوس ها برای که به صدا در می آیند!!!؟؟؟
افطاری در کاخ سفید میهمان آقای اوباما هستیم بدبخت فکر می کنه چون مسلمانم البته مسلمان نما !و به جرم مسلمان بودم خانواده ام حتما روزه هم هستم!!!با چند میهمان اسراییلی گرم می گیرم از هر در ی و سخنی طور سینا نوار غزه هولوکاست کشتار اعراب ودر نهایت آخرین قیمت ها و تغییرات در بازار فروش قلب کلیه و دل و روده فلسطینی ها در بازار بورس اورشلیم !!!!
شب قشنگی است و مجلس با حضور خانم هیلاری کلینتون گرم تر میشه خبری از بیل نیست! خانم کلینتون دارن نگران میشن نکنه بازم مونیکا…..!!!!! بگذریم با تکه پرانی اوباما مجلس قشنگتر میشه چقدر با مزه است این وروجک خوشم اومد ازش !!! در فرصت کوتاهی بحث الواح هخامنشی را پیش کشیدم اوباما گفت نگران نباش دست آقازاده های ایرانی بهش نمیرسه !!!!
خیالم راحت شد!!!همه چیز عادی پیش میرود اما یکباره با لابی عناصر قوم یهود بحث سیاسی می شود آقای اوباما در خطابی عجیب تنها راه حل موضوعات هسته ای ایران و عادی سازی روابط با ایران را ازدواج من با دخترشان اعلام نمودند یک ازدواج تحمیلی و خفت بار در حد کاپیتولاسیون !!!!!!ا
البته واضح بود که من قبول نمی کنم !!!تعجب ندارد دارد؟خوب اوباما هم می داند من کسی دیگر را دوست دارم اسمش را گذاشته ام (هه ناسه)به معنای نفسم خوب من از نفسم به خاطر دختر او نمیگذرم!باید بگذرم؟تازه فهمیدم موضوع افطاری و…یک توطئه بسیار زیرکانه و حساب شده برای بدبخت کردن من بوده !!! با فریادی بسیار بلند داد زدم : مرگ بر آمریکا و میهمانی را به هم ریختم !! پادر میانی هوشنگ امیر احمدی و سفیر سوئیس هم نتیجه نداد !!!
شب را سفارت چین خوابیدم صبح عازم روسیه شدم ساعت 3 رسیدم مسکو بازدیداز موزه کرملین و ادای احترام به آرامگاه لنین و صرف شام در کنار آقای پوتین و مدودوف پس از شام در خصوص مهم ترین مسائل روز از جمله مسائل دریای خزرنیروگاه اتمی بوشهر و خرید نعشکش های بیابانی توپولوف !!! که زیر بار نرفتم
البته تمامی توافق های تحمیلی را امضا کردم اما امضای اصلیمو نزدم !!! این هم نمونه هوش اصیل ایرانی !!! کلا مذاکرات بی نتیجه بود !!! صبح با بدرقه رسمی آقای پوتین عازم ایران شدم سر راه یواشکی توی کیف پیاده شدم خانم تیموشنکو ساعت ها منتظرم بود این خانم واقعا زیباست مخصوصا از موهاش خیلی خوشم میاد ساعاتی در اتاق گپ زدیم دلش از دست روسیه بسیار خون بود به خصوص در بحث گرجستان مسائل انتقال گاز و ناوگان دریای سیاه
به دور از چشم محافظین یواشکی بهش شماره دادم !!! گفت شوهر داره من هم گفتم در فرهنگ ما این چیزا مهم نیست !!! کلی خندیدیم !!! شب را به تنهایی در کاخ ریاست جمهوری خوابیدم البته جزئیات این شب و سفر را به دلایل امنیتی و شاید هم اخلاقی سانسور می کنم !!!!
مسافرت به چین را کنسل کردم و به چینی ها هشدار دادم در صورت ادامه کشتار اویغورهای مسلمان و ترک زبان به فکر آشغالدونی دیگری جز ایران برای اجناس بنجل خود باشند!!!!
صبح دلم نیومد خانم تیموشنکو را بیدار کنم !!چند ساعت بعد من در قونیه بودم و دیدار دوست عزیزم مولوی!!! صبحانه را نزدیک مزار مولوی میل نمودم ناکس بد جایی را هم واسه مرگ انتخاب نکرده !!! نهار میهمان عزیز نسین بودم هنوز شوخ و سر زنده بود وقت خداحافظی یک نسخه از ترجمه کتاب معروف سلمان رشدی را به من هدیه داد بعد از ظهر رفتم زیارت قبر آتا تورک و بعدش هم دیداری با خانم تانسو چیللر نخست وزیر سابق ترکیه خیلی خوشحال شد شب رفتیم کنسرت و……!!!!
نیمه شب اردوغان زنگ زد خیلی شاکی بود قول دادم دفعه بعد ایشونو بیشتر ببینم به شرط مهربانی با کردها و دوست در بندم عبدالله اوجالان(آپوی خودم) !!
تازه چشام داشت گرم میشد که باز تلفن …. هوگو چاوز بود گلایه از عدم دیدار و… گفتم دستم خالی بود گوشی را قطع کرد احتمالا بازم حقوق کارمنداش عقب افتاده یا خانمش سرویس طلای جدیدی می خواد چی بگم والا!!!!!در تمام این مسافرت ها دلم برای سگ ولگرد تنگ شده بود یاد هدایت افتادم چقدر بیکس و تنها بود .او با کشتن یکی از بزرگترین نوابغ دنیای ادبیات به زیبایی از خدا و هستی انتقام گرفت!! یاد سیمین افتادم یاد نغمه های غمگین روسپی. یاد سهراب و چشمان غمبارش. یا د حمید مصدق و حسرت سیب. می خواهم برم آسمان. می خواهم برم کره ماه چغندر بکارم . در ان جا خانه خواهم ساخت و یک دستشویی بدون چاه!! من زمین را به …. خواهم کشید !! ان چنان که زمین نیز تمامی رویاهای مرا به… کشید!!! این زندگی نیست اسمشو هر چی دوست دارین بذارین
انسان ها که هیچ الاغ ها نیز دلشون به درد اومده!! کاش کسی می توانست عر عر آنها را ترجمه نماید!!!به زبانی شیرین در مسیر بنگاله!!!
امشب آسمان دلم زیاده از حد ابریست؟! نه بیش از حد سرحالم چند دقیقه قبل تا کرمانشاه هم سفر کردم از همین دنیای مجازی دوست کرمانشاهیم با من صحبت کرد خودم را دعوت کردم تا سری به کردهای دلیر آنجا که در بند اعتیاد غوطه ور شده اند بزنم. کاش بغض هایم بارانی شود
خدایا مرا به خود بپذیر
نه انتظار ندارم قسم بخوری کار خوبیم میکنی قسم نمیخوری اما من یادمه که گفتی قضیه منو به همسرت گفتی؟ به هر حال مهم نیست هرچی بود گذشت مهم اینه تو و دوستان خوش باشید بقیه چیزا میگذره دلگیر نشو به خالم سلاممو برسون امیدوارم خوشبخت باشی کار خوبی کردی به زندگیت برس و اگر همسرت به دوستیهایی که داری خرسند نیست به نظرش احترام بگذار مهمترین دوست زندگیت باید اون باشه اگه یادت باشه قرار داد دوستی ما هم تا زمانی بود که یکیمون مزدوج بشه و بعدش اگر همسرمون راضی بود ارتباط ادامه پیدا کنه نبودم راهمون به راه خویش خانم گل اگر همسرت راضی نیست ادامه نده من هرگز از خفا کاری خوشم نیومده به خدا میسپارمت امیدو سعادتو خوشبختیتو دارم به امید دیداردر ایرانی آزاد و آبادو جهانی بدون مرزو محدوده و ظلمو ستیز انسان باشیم به درود
۱۶آذرم تمام شد و باز استبداد بر سرما حاکمه با یکی از بچه های دانشگاه بیشتر از ۱ ساعت تلفنی حرف میزدیم چه دل پاکی باسه ی نجات زندگیش داره خدای من چرا اینطوری شده این دنیای تو چرا کسایی که دارن مبارزات درست و صحیح میکنن به هدفشون نمیرسند ما عجولیم یا تو صبرت وافره مگه تو از روح خودت در ما ندمیدی ؟ اگر روح تو انقدر صبوره روح ما چرا انقدر بی تحمله؟کاش به ذات دلمون نگاه میکردی کاش اونطوری میدیدی که ما میبینیم یا اونطور میدیدیم که تو بینایی به مسائل
فردا ۱۶ آذره امیدوارم تحولی را شاهد باشم
پریروز تو دانشگاهمون با یکی از مسئولای مذخرفش درگیر شدم رفتم کتابخونه تا درس بخونم ۱ صندلی خالی پیدا کردم بساطمو پهن کردم تا قبل امتحانم یه دوره کنم میان ترم شیمی فیزیک داشتم مسئول چشم چرون اومد تو متلک بارم کرد که تو جای دخترهام و منم قاطی کردم گفتم تره باسه خودتو رئیس دانشگاهو شخص اول مملکتمم خورد نمیکنم مگه من حیونم که باید تو آخورمو مشخص کنی و حق نشستنمم تو تعیین کنی ادم رذل خودشم به این جدا سازی ها اعتقادی نداره و دستش برسه با دیوارم ارتباط برقرار میکنه و همه را از دید خودش نگاه میکنه حسابی توپیدم بهش منتظر بودم هر ثانیه تو دانشگاه بیان و بگیرندم خیلی تند رفتم همیشه اینجور مواقع همینطوریم متاسفانه بچه هایی که تو کتابخونه بودن دورمو گرفتن که آرومم کنن اما جدا فایده ای نداشت داشت حالم بهم میخورد از این بلاد همه چیز بد بین را باور کن فلانی دقت کردم ادما هرچقدر کثیف تر و رذلتر باشند دیگران را هم مثل خودشون میبینن ادم هیچ و پوچ وقتی اومد ازم عذرخواهی کنه توجیهاتی میآورد که خندم میگرفت در برون و گریه ام گرفته بود در درون توجیه میکرد که تو نیمکتای مختلط پسر دخترا لاو میترکونند تا عملکده!گفتم آخه به تو چه من نوعی اگه بخوام کاری کنم ۱۰۰تای مثل تو را بالا سرم نگه دارن کار خودمو به عمل درمیارم و در نهایت عذر خواهیش را صوری پذیرفتم و رفتم سر جلسه و تر زدم به تمام زحمتهام
خدا نکنه هیچکی تو این مملکت پستو مقامی بگیره حالا این پستو مقام هرچی باشه حتی ابدارچیه یه دانشگاه یا دربان یا نظافت چی!باور کن فلانی این حق ملت منه که انقدر تو سری خور و بدبخت و بیچاره باشند هیچکسی نیست که وضع موجود را خوب بپنداره و راضی باشه اما همه در هر پستو مقامی که باشند رویه ی سران نظام را برای کنترل کردن ادمای زیر دستشون بکار میبرن آخه بگو دانشگاه پرتو دور افتاده ی من ...........دلم خیلی پره از اینکه انقدر بد به آدما نگاه میشه تو این خراب شدهکوچکترین ارتباطلات دوجنس مخالف به دید قبیح ترین سکس در مملکتم جلوه گر میشه کمترین تجمع چند همجنس با هم به منزله ی مبارزه علنی با مقاصد پاک!نظام به حساب میاد یکی نیست بگه آخه شما که همه جوره سوارید و ملتم انقدر بیغیرت شدن که همه جوره سواری میدن دیگه چکار دارید با ارتباطات انسانی و غیر انسانی ادمای اطرافتون ماموران پاک نیروی افتضاحی و بسیج مستضعفانتون !مامور تجاوز شدن دیگه چکار به این مردم دارید قاط زدم از اینکه بگیرندم ببرندم و سربنیستم کنند ابایی ندارم چرا که هر روزم مرگی نوست روزی نیست که با اعصاب راحت یه صب را به شب برسونیم
چیزی به ۱۶ آذر نمونده بازم لرزه ای بر بدن دیکتاتور مسلکان افتاده امیدوارم شاهد حماسه ای عظیم باشیم و باز امیدوارم خون از دماغ کسی نریزه(۲ امر کاملا متناقض)آرزو بر جوانان عیب نیست معتقدم در ۱۶ آذر هم چیزی پیش نمیاد اما دو تا حرف از بنیانگذار حکومت اسلامیک ایران شنیدم که یکی از یکی درست تر به نظر میرسه یکی اینکه فرمودند!آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند که این جمله ی ایشون ایهام توش ریخته فتو فراون معنی دورش اینه که آمریکا هیچ کار اشتباهی نمیکنه کار بلده کار درسته هر کاری میکنه خود جنسه اگر یه روز با ایران دوست و یه روز قهره منافعش میطلبه وگر نه عاشق چشمو ابروی ملت ایران نیستو اصولا کار درسته و معنی نزدیکش اینه که امریکا هیچی نیست پخی تشریف نداره که این در این ۳۰ سالو اندی به ما ایرانیان ضدش ثابت شده و حرف دیگه ی ایشون اینکه فرمودند ایین محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است و تو این مدت که اسلام پاک داره به فراموشی سپرده میشه از سایه ی سر دیکتاتور مسلکان میتونیم امیدوار باشیم که در محرم و صفر غیرت ملت به جوش بیاد و به عشق یگانه آزاد مرد در راه آزادی و یگانه عاشق راه آزادی (حسین مظلوم)قیام را گسترده کنند دیگه تو این مدت سیاست تعطیل کردن دانشجوها که برن خونه هاشون و سیاست اینکه مسیر معین کنند که در فلان مکان حق تجمع هست و در فلان محل نیست بر باد رفته جلوه میکنه امیدوارم فقط تقیه که بنیان نظام دیکتاتور مسلکی محسوب میشه اعلام ندارد که محرم و صفر بنا بر حدیث امام صادق در فلان سال در این سال تا آن سال عذاداری ممنوعه!هیچی بعید نیست از این دولت مردم فریب هیچی وقتی هاله ی نور میاد دور سر مترسگ و فردا برداشته میشه هیچی بعید نیست وقتی تو روز روشن دروغ میاد و میره به اسم ۱۲تا امام و ....هیچی بعید نیست از خدا میخوام باسه یک روزم شده طعم آزادی را ببینیم امشب در اوج خستگیم صدای ضبط از خیابون کنار خونه اومد ۵ تا جوان این مرزو بوم در ماشین را باز کرده بودند و ضبط صوت را پر صدا کرده بودند و میرقصیند انقدر لذت بردم از اینکه شادیشونو دیدم که به وجد اومدم و تو اتاقم ۲۰ دقیقه ای کتابامو بستمو رقصیدم و تو دلم آرزو کردم پای کوبی آزادی را روزی در ملت دربندم به اجرا دربیاریم به امید آزادی به امید بیداری خفتگان در خواب غفلت .
۸آذر۸۸ساعت ۲۰
ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم
سر كلاس بودم يكي از چندين آزمايشگاهي كه اين ترم دارم دوفاز تشكيل ميشد يه فاز آلي يه فاز آبي يه چيزي شبيه چايي اي كه تو مراسم نامزدي سر سفره ميزارن مدرس مربوطه رد شد گفتم ميدوني شبيه چيه گفت چي تشبيهمو ارائه دادم خيلي قشنگه كه همه چيز را حس آميزي تشبيه كني يه جورايي اين روزا عذاب آورن و اصلا نميدونم چطور شبم روز و روزم شب ميشه تا به خودم ميام ميبينم كنار كتابام خوابم برده انگار يه معتادم كه كنار بنگ و موادش ولو شده باشه مثل همون معتاد خمار از خواب بيدار ميشم و مثل يه تراكتور ميوفتم دنبال كارام ميدوني فلاني خيلي عمر ادم مفت از دست ميره تو اين مملكت گلو بلبل مثلا امرروز صب صاعت 7:40 بيدار شدم رفتم بانگ و دو تا بانگ با پول پول بازي كردم به اين هوا كه بتونم در عرض 10 ماه آينده بازم وام بگيرم و بااين پولايي كه روز به روز بي ارزشتر ميشه پول بازي كنم تا يه مقدار پول بياد دستم باسه بعد درسام از اين مملكت تسخير شده ام برم بعد كاراي دو تا بانك كه فقط از يكي پول در آوردم و تو اون يكي كاشتمش(كاغذ بازي مملكت من كاغذ بازي بعد ويتامين 3 پ بيشترين نقش را بازي ميكنه)(3پ پول،پارتي،پررويي) بعد اون رفتم راهنمايي رانندگي باسه تكميل پرونده ي گواهينامه ام كه 3هفته ست قبول شدم و نميرسم برم تكميل پرونده ي گواهينامه ي موتورم و كثيف ترين نهاد بعد از دادگاه و نهاد هاي اجرايي مملكتم از ديد من راهنمايي رانندگيه مكاني كه هر آشغالي چند تا درجه رو شونش چسپيده و شده سروانو سرهنگ و سرگردو....من شهروند اجتماعي اين آقايون هيچ حرمتي نداشتم وقت باسه اونا مثل پهن حيون ميمونه چيزي بي ارزش تر از اون هم شايد!كاري كه در مدت 10 دقيقه ميشه انجامش داد بيشتر از 2 ساعت به طول انجاميد خودشون تو مدارك نوشتند عكس برابر با كارتكس2 عدد وقتي ميرم اونجا عكسارا ارائه ميدم ميگه عكس سياسفيد بيار!پوشه بيار و....نهادي مثل راهنمايي رانندگي پوشه نداره و....داشت مخم گوز فيش ميشد نميدونستم چكار كنم انقدر از اينكه ميبينم وقتم مفت تو اين بيدادگاه ميسوزه داغون بودم كه نميدونستم چكار كنم گاها دوست دارم قيام كنم و همه چيزو بهم بريزم وقتي كه ميبينم يه بچه سوسول به واسطه يلباسي كه بايد دريايي حرمت توش باشه بي حرمتي ها روا ميكنه تو لباسي كه بايد عدل و آرامش در جامعه به ارمغان بياره تجاوز و بيداد ميكنه دوست دارم زمين را بهم بريزم اما هر چه نگاه ميكنم نه توانشو دارم نه قدرتشو نه شرايطشو نه شهامتشو ديشب يكي از فاميل هامون اينجا بودند كه من خيلي حرمت خاصي باسشون قائلم و يكي از الگوهاي بعضي از موارديم در زندگي اونا هستند وقتي دخترشون f5 باسم تو smsنوشت((هميشه ر فتن رسيدن نيست اما براي رسيدن بايد رفت در انتهاي هر كوچه ي بنبست راه آسمان باز است پرواز بياموز))بيشتر از 1 ساعت نتونستم درس بخونم با اين فكر ميكردمكه من چقدر تلاش كردم كه تو اين بنبست پرواز كنم به سمت آسمون باور كن فلاني خيلي سعي كردم خيلي خيلي بيشتر از اوني كه ميباوري!هيچ شبي نيست كه تو خيالاتم ايرانو آزاد و نبينم اما هيچ روزي هم نيست كه بيش از پيش تنا اميد نشم من هيچ باوري ندارم كه مملكتم را درست ببينم ملت من وحشتناك فكر و درونشون داغونه تو تصورشو بكن چي تو ذهن اون مامور نيروي افتضاحي اي ميگذره كه دختر مردم را اين جنس نحيف را به زير باتوم ميكشه به خاطر اينكه صرفا دوست داره لباس مورد علاقشو بپوشه رژي كه بهش مياد را استفاده كنه موهاشو اونجوري كه دوست داره درست كنه چي تو ذهن اون ادمي ميگذره كه ميتونه كار ادماي شهروند اطرافشو راه بندازه اما كارشو عقب مي اندازه و بازيش ميده چي تو فكر ادماي اين ملت من ميگذره كه تا دستشون به جايي ميرسه خدايي پيشه ميكنن و يادشون ميره بندگي كنند محاله محاله كه من روزي شادهد بشم كه ملت من از توهم آقا امام زمان زمين را به لجن نكشن ملت من اين همه بي داد ديكتاتوري را شاهد هستند اين همه بازيچه ي دستان قدرت و مذهب و ديانت شدن را شاهد هستند ولي هنوز هم كه هنوزه ميان بيرونو شعار ميدن ياحسين مير حسين! ملت من هنوز روي سجاده ميشينن و مفاتيح ميخونن دعاي كميل ميخونن و.....اين ملت منه من چطوري اميدوار باشم يه روز آزاد و آباد بتونم اين مملكت را نظاره گر باشم!محاله محاله شايد رفتن من نوعي پرواز باشه چند شب قبل اومدم بيرون تو خيال خودم خودم را با سختي هاي اونور آبها تطبيق ميدادم جايي كه من به چشم بدتر از افغاني در كشور خودم نظاره گر خواهم شد و جلوه اي پست خواهم داشت خوب صد البته من حقم چيزي بيش از اين نيست بايد هم به چشم بدتر از بد نگاه شوم و تحقير شوم چرا كه از صاحب فرهنگي غني چون كوروش كبير چون شمس و مولانا و سعدي خيام و حافظ و زكريا ها اومدم به جايي كه سيد علي ولي امر مسلمين بزرگ كشورم محسوب ميشه بعد ميرسه به كسي كه هاله ي نور دور سرشه وميخواد دنيا را اصلاح كنه و ......خوب ديگه اينم وضع منهتو شبانه روز ساعت ها وقتم ميسوزه عمرم ميسوزه كاش اين درساي لعنتي و نفرين شده تموم ميشد و ميتونستم پرواز كنم خدايا از عظمت خداييت كم نميشه مرا درياب كه درياي دلم بي تو مرداب است خدايا ببين و نظاره گر باش هر آنچه را كه عذابم ميدهد چنانچه حق با من است در راه و راهگشايي برآ و چنانچه ميپسندي اين ظلم و تزوير را .....خدايا 26 بهار از عمرم رفت به سرعت برق و باد اگر اينه بهارو پاييزو زمستونات باور كن من روز به روز بار گناهانم افزوني ميابد خودت زودتر تمامش گردان از خودم رازي نيستم اما تو اين منجلابي كه من را به دنيا رهنمون كردي به از اين نميتوان زيستنامروز d4تو دانشگوهي ام ميگفت نسبت به خودش((كه به خدا من خيلي گلم نيستم به خدا خيلي ماهم خيلي از خودم رازيم نيستم))همينطوري از كنارم رد شد و اينها را گفت و استاد مربوطه كه خيلي حساسه به روابط حسنه ي من با دختراي كلاس چپ چپ نگاهم ميكرد و در جواب گفتم خدايي درست ميگي خيلي ماهي و....منظر بود رد كنم حرفاشو فارق از اينكه از ديد من هركسي كه وطنش را نفروخت هر كه كه حقي را ناحق نكرد هر كه كه دستي را به نيت كمك فشرد هر كه با نگاهي محبت بخشيد ماهي ست بي وصف و او اين شرايط را داشت .خدايا باز يان شعر زيباي دوست عزيزم d6را باست مينويسم و ازت ميخوام جوانان دل پاك مرزو بومم را درك كني
دونياي ئيمه كريوه باراني ته نيائيه و زور كه س به دواي په ناهيكن
ته نانه ت سواليشي بو ئه كه ن ، وه كوو هه موو كورو كچه كاني دورمان
كه زوريان له نه وعي حه زو عاده ت و هه وسه، كه به م شيوه وشه ي جواني
عه شق گه نده ل ده كه ن
خدايا تو بگو وقتي بااين شرايط كه تو شعرم مستتره و لي بر تو پوشيده نيست يكي از دوستام خودشو ول ميكنه تو بغلم بايد چطور برخورد كنم بايد به خاطر چيزايي كه از زبون تو شنيدم جا خالي بدم تا بخوره زمين كه مبادا شونه هام از گريه ي نامحرمت خيس بشه يا كه بايد مثل يه مترسگ واستم تا اشكاش تموم بشه و بعد بفهمه كه تو 1 لمحه افتاد تو آغوشم و...تو كه خدايي و من بنده بگو من بايد چكار كنم ! من خيلي كارا دوست دارم بكنم خيلي كارا اما نميدونم تو چطور برخورد ميكني نميدونم تو هم عشقي راجب بنده ات قضاوت ميكني يا نه نميدونم موضعت عاقبت چيه انقدر ميدونم بنا بر عقايدم ميخواهي محاكمم كني و اگر اينطور باشه كه محشره
قربونت برم خدا كه انقدر قربونت ميرم و انقدر باهاليه
سايت دانشگهيمو بستن به خاطر اينكه دوستام وبلاگمو خوندن !ايول دارن خدايي آخه من مگه خلافي هم تو نوشته هام هست يا اصلا چند نفر اين وبلاگ منو ميخونن كه رئيس دانشگاه به لرزه افتاده اوني كه بايد بلرزه منم نه شما ها تو اين مملكت كافيه حسش باشه به خاطر اين آيات شيطاني كه من تو وبلاگم نوشتم ميتونن منو به سلابه بكشند و به حكم اسلام به زنجير و ....بكشند من بايد بترسم نه شما هايي كه بيم داريد كسي اين مطالب را ببينه
